تبليغاتX
دستنوشته هاي يك شواليه

دستنوشته هاي يك شواليه

كنجكاوي،تجربه اندوزي،تقويت حواس،توجه به ناشناخته ها،نگرش مجموعه اي،توجه به جسم،تفکر مرتبط

هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها،خواسته ها،علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی...

سال خوبی رو برای شما آرزومندم...
انشالله سالی خالی از غم و اندوه و پر از شادی و موفقیت در پیش روی داشته باشید.


امسال هم سین هشتمم کنارم نبود...

از 90 که خیری ندیدیم...ببینیم 91 چی تو چنته داره ! یالله 91 ، میخوامتا بترکون...

چه ذخیره ی بی پایانی داریم ... اندوه

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:0 توسط محمدرضا|

گلویم پر شده از ابرهای بزرگ و کوچک

که هیچ گاه خیال بارش ندارد

مانده ام سخت میان خوبی و بدی

آغوشت را برای بارش نیاز دارم..

.......................................................

کودک که بودم
خنده هایم،خنده بود
گریه هایم،گریه بود
کودک که بودم
بهانه هایم شیرین بود
بازی هایم بی کلک بود
کودک که بودم
دوست داشتنم فرق داشت
پاک بودنم معنا داشت

.......................................................

سرد میشوم همچون سردی نگاهت...
گرم میشوم همچون گرمی صدایت...
مانده ام تنها،میان گرمی و سردیه وجودت...

.......................................................

بـــایــد قـــیـــد یــه چـیـزی رو تو زنـدگـی برنم!
نمیدونم قید کدوم یکیش رو بزنم!؟
رسیدن به همش یه رویاست...
سخته اما غیر ممکن نیست..
ماموریت جدید،زندگی جدید.

.......................................................

تــــا کـــی در انتظار گـــودو مـــاندن،تاکـــی ؟!
.......................................................

محمدرضا ابراهیمی
 اسفند 90
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 16:16 توسط محمدرضا|

دلتنگ...

دلتنگ...

دلتنگ...

غم بی پایان..

غم بی پایان..

مــــــــــــــــــــرگ.

دلتنگی ، یک مرگ تدریجی...

تنها کلمه ای که ماه هاست توی گوشم میپیچه...مرگ...مرگ...مرگ...




"صادق هدایت و مـــرگ"

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...



*چه می شود کرد!هر کس مطابق با افکارش دیگری را قضاوت می کند.

*باید خاموش بود...گاهی افکار،حرف ها،غم ها را باید برای خود نگه دارم.

*من،محمدرضا ابراهیمی،20ساله،قد 170سانتی متر،وزن 75 کیلو گرم،یک انسان معمولی،باور دارم که بلاخره به خاک بر می گردم و این روزها دوچندان بر این باور فکر میکنم..........................................................

http://up98.org/upload/server1/02/a/uc24r9iz1eykj48h57gq.jpg

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی . . .


برچسب‌ها: مرگ, زندگی, غم, تئاتر
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 17:20 توسط محمدرضا|

شاید خیلی وقتا از خودم بپرسم چرا!چرا تو طول زمان این اتفاق ها افتاد!خودم میخواستم یا  روزگار به این سمت رفته...وقتی نگاه میکنم میبینم همون چیزایی رو که یه روز آرزوش داشتم الان خدا بم داده!پس بهونه ای نیست پسر..هر چیزی رو خواستی خدا خوب یا بدش بت داده! پس نگو به آرزوهام نرسیدم. رسیدی و اگه صبر کنی به خیلی های دیگشم میرسی..

خواسم برم،دور بشم از خیلی اتفاقات ، نتونستم...خیلیا فک کردن دور شدم اما باور کنید نتونستم..به ظاهر دور شدم ولی نشدم چون  قلبم گواهی میده که دور نشدم...قلبی که خیلی چیزا رو دیده.قلبی که خیلی چیزا رو شنیده و شاید خیلی چیزا رو شکسته!

هر چیزی که هستم، هر چیزی که بودم و خواهم بود، همش خودم هستم!نمیتونم انکار کنم کسی دیگست..نمیتونم انکار کنم کسی منو وادار به این عمل کرد!نه نه!پس فکر کن میخوای چی کار کنی،به کجا بری و هدفت چیه!

دوست دارم خودم رو بشناسم اما نمیتونم..من هنوز خودمو نشناختم چه برسه به اینکه بتونم خدای خودم و اطرافیانم رو بشناسم..خسته شدم از خیلی چیزا خیلیم خسته شدم...

مغزم خیلی آشفتست نمیدونم از چی بگم!نه سفر میتونه اون رو حل کنه نه کنار دوستان بودن و نه . . .تیک تاک ساعت . . . تیک تاک ساعت . . .

به این نتیجه رسیدم که باید بگم خدایا شکرت ... دمت گرم که کارات حرف نداره . . . خدا ایول

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 19:38 توسط محمدرضا|

http://up98.org/upload/server1/01/z/ctr5hnj1hy7kuyuj3f9.jpg

پسر دمت گرم . . . خیلی قبولت دارم . . . فقط برام این کافیه خودم خیلی خیلی قبولت دارم . . .


خاکستری بودن منطق می خواد...من نمیتونم خاکستری باشم. همه میگن خاکستری بودن یعنی نا امیدی یعنی افسردگی و اندوه اما من قبول ندارم...خاکستری بودن یه چیزیه که درک کردنش خیلی مشکله...نه!منظور من رنگ خاکستری نیست!من وجود خاکستری رو میگم...یه چیزی که فقط با منطق میشه درکش کرد.


تنهایی رو دوست دارم،اما از تنها شدن می ترسم...شاید این جمله برای خیلیا معنی نداشته باشه اما باور کنید ترس داره...

گاهی وقتها اونقدر تنهایی که از درون گریه میکنی،من خدامو از دست دادم.خودم از دستش دادم،خودم و فقط خودم.تا داشتمش هیچ وقت احساس بدی بم دست نمیداد اما این روز ها تا بوده احساس بد!

دوست دارم بازم بتونم درکش کنم.مشکل از منه،مشکل از درون منه!

دوست دارم مدتی فکر کنم و همه چیز رو برای خودم ویرایش کنم،به خیلی نتایج برسم و بتونم اونی بشم که واقعا باید باشم.


خدا جون دوستت دارم...دوستت دارم خدا...دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 12:4 توسط محمدرضا|

http://www.tennis-image.com/images/89069790854161193342.jpg


این پایان جهانه . . . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 0:10 توسط محمدرضا|


آخرين مطالب
» 90ی پر از ناگفتنی ها...
» خنده هایم...گریه هایم
» کدام یک را باور کنم ؟!
» آشفته تر از همیشه...
» خــــــــاکــــــــســــتری
» کالی یوگا
» کـــــالــــی یـــوگــــا
» Requiem
» R.E.Q
» پسر
Design By : Pars Skin